گنجور

شمارهٔ ۳۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامت

شکر خدا که آمد باز از سفر سلامت

من شاه تخت عشقم تاج شرف به فرقم

سنگی که بر سر من می آید از ملامت

عشقم ندیم جان شد بی عشق اگر ز جانم

روزی دمی برآمد، دارم بر آن ندامت

بررغم شیخ شهرم پیر مغان دهد می

پیش من این کرم هست افزون ز صد کرامت

گر وصف گل نویسم یا حال سرو گویم

اینها همه کنایت زان عارض است و قامت

چشمم کند نظاره آن رو و دل شود خون

آن می کند جنایت وین می کشد غرامت

جامی به عزم کعبه دیگر نبست محمل

تا شد حریم دیرش سرمنزل اقامت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط