گنجور

شمارهٔ ۲۸۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنی

ز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی

توهمی روی و من از عقب به فغان که ازسرمرحمت

چو رسد به گوش تو آن صدا به سوی قفانظری کنی

چه جفا ازان بترم بود که کنی وفا به دگر کسان

به وفای تو که نه راضیم ز جفا که با دگری کنی

چو رسی به کلبه محنتم چه کشم به پیش تو ماحضر

که تو نور دیده چنان نیی که نظر به ماحضری کنی

من و دل فتاده زهم جداکرمی بود ز تو ای صبا

که به دل ز من خبری دهی و ز دل مرا خبری کنی

چو ز خود جدا نشدی دلا به هوای کعبه مکن سفر

به وصال کعبه گهی رسی که ز خود جدا سفری کنی

چو بلای جان تو جامیا نبود بغیر بتان کسی

چو رسد بتی خرد آن بود که ازان بلا حذری کنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن