گنجور

 
جامی
 

یاد آن روزی که با خوبان سری می داشتم

جان به جانانی و دل با دلبری می داشتم

گر گلی می شد به باد بی نیازی زین چمن

عندلیب آسا هوای دیگری می داشتم

بو که گویندم که هست اندر فلان کشور بتی

گوش بر افسانه هر کشوری می داشتم

تا مگر آید برون زیبا نگاری از دری

رسم دریوزه به هر خاک دری می داشتم

تابتابد ناگهان ماهی ز عالی منظری

دیده هر جا می شدم بر منظری می داشتم

هر کجا مرغی به بام خوبرویی دیدمی

گفتمی من کاش هم بال و پری می داشتم

بهر تسخیر پریرویان به افسون سخن

در بغل ز اشعار جامی دفتری می داشتم