گنجور

شمارهٔ ۲۲۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرم

دیده را روشنی از روی چو ماهت گیرم

چون تو را نیست سرآنکه بیابم به تو راه

داد خواهم نه بیایم سر راهت گیرم

گر چه بیشم گنهی نیست زنم دست نیاز

دامن لطف پی عفو گناهت گیرم

سایه افکن به من ای سرو که افتم به هلاک

گر نه از حادثه دهر پناهت گیرم

از سر بسترم امشب مرو ای همسایه

تا به اندوه شب خویش گواهت گیرم

ای گل از لطف مزن لاف که پیش رخ او

با دو صد برگ یکی برگ گیاهت گیرم

جامیا دم مزن از درد و غم هجر که من

شرح این واقعه از ناله و آهت گیرم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify