گنجور

 
جامی
 

حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرف

گرد مواید کرم اهل صفا کشیده صف

فیض کرامتش نهد دمبدم از سفال می

رند خداشناس را جام جهان نما به کف

پرورشت دهد فلک لیکن ازو تو برتری

بیش نهد بلی خرد قیمت گوهر از صدف

پرده دیده و دلم فرش بود به راه تو

گر قدمی بدین طرف رنجه کنی زهی شرف

قبله جان اهل دل مستی و بیخودی بود

وه که به زهد و توبه شد بیهده عمرها تلف

بانگ دفینه خوش بود خواجه زرشمار را

مفلس دردخواره را خوشتر ازان صدای دف

محنت بادیه مکش جامی و عزم کوفه کن

شو پی حج و عمره هم طایف مشهد نجف