گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

شمارهٔ ۱۸۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

چو دید اشک روان مرا ستاره شناس

گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس

دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست

نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس

رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی

ز غمزه های تو خورده ست خرده الماس

ز اهل زهد ملول است طبع دردکشان

خواص را چه سر صحبت عوام الناس

میان نازکت افزون بود ز فهم عقول

چو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس

جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستم

مساز خرد و منه پیش آسیا دستاس

ز سر صبح ازل می زند نفس جامی

مباد شغل تو جز پاسداری انفاس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن