گنجور

شمارهٔ ۱۱۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

سفر خوش است اگر یار همسفر باشد

غبار موکب او سرمه بصر باشد

به منزلی که نشیند به محملی که رود

جمال او همه جا قبله نظر باشد

به هر جهت که کنی روی آشکار بود

به هر طرف که نهی چشم جلوه گر باشد

چه سود همسفری با ویم که آن خودکام

ز راه وصل به هر گام دورتر باشد

اسیر محنت عشقم مرا به وصل چه کار

نشاط و عیش دگر عاشقی دگر باشد

مرا چو تیر زند گر سپر شود مانع

شکایتی که مرا باشد از سپر باشد

به مهر روی بتان عیب من مکن جامی

مرا خود از همه عالم همین هنر باشد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر