گنجور

 
جامی
 

دلم به ماه تمام از رخت عبارت کرد

هلال گفت و به ابروی تو اشارت کرد

غلام نرگس مستانه توام که نگاه

به تاج حشمت شاه از سر حقارت کرد

رسید از تو به دلخستگان بشارت قتل

چه عیشها که دل از ذوق این بشارت کرد

خیال غبغب تو از شراب کافوری

ز جان سوخته تسکین صد حرارت کرد

خراب بود کهن کاخ عیش ساقی دور

ز لای خمکده تجدید این عمارت کرد

هزار مشعله نور دید سر به فلک

کسی که کشته مهر تو را زیارت کرد

رسید لشکر عشق توأم به ملک وجود

ز علم و فضل و ادب هرچه یافت غارت کرد

خرید سفله به علم و عمل بهشت نه دوست

زهی خسارت طبعی که این تجارت کرد

نشد نشیمن جامی حریم میکده مفت

به نقد و نسیه دنیا و دین اجارت کرد