گنجور

 
جامی
 

ای ماه نوت تراشه سم

بر سنبله داسه بسته از دم

بر سم تو آن نه نعل و میخ است

شد پی سپرت هلال وانجم

با پویه تو چو گوی کرده

چوگانی چرخ دست و پاگم

در پیکر تو ز بس فراست

شکل فرسی لباس مردم

تا ساخت قضا قضیم توجو

سینه ز حسد شکافت گندم

هرجا گه تک فتد نگاهت

گام تو کند برآن تقدم

پیچیده سهیل تو در افلاک

چون صوت ترانه گوی درخم

گر واهمه ضرب تازیانه

برتو کند از قفا توهم

سم ناشده تر جهی ز هر جوی

ور خود باشد به عرض قلزم

تو گام زنان به راه و دایم

می آید ازین بلند طارم

مشتق ز دوام راکبت را

چون کوس سحر دعای دم دم

یعنی شه غازی آن که دارد

بر ملک و ملک ره تحکم

هر صبح ز کوس شاه جامی

قانون دعا کند تعلم

مقبول طبیعتش نیفتد

الابه همین دعا ترنم