گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جامی
 

موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی

می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی

اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است

اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی

زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون

کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی

راستی را بود پشت از دوری او دور نیست

گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی

تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان

زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی

گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان

بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی

هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک

داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی

خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر

گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر