گنجور

شمارهٔ ۹۸۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

شنیده ام که به گلچهره ای نظر داری

ز شوق لاله رخی داغ بر جگر داری

مکن مکن که ز خیل پریوشان هر سو

هزار عاشق دیوانه بیشتر داری

چو روی خویش در آیینه می توانی دید

چرا نظر به جمال کسی دگر داری

منه ز عشق به دل بار غم تو را آن به

که بار غم ز دل اهل عشق برداری

نشان پای تو باشد نشانه رحمت

خوش آن زمین که تو گاهی بر آن گذر داری

مگیر بی خبر از حال عاشقان خود را

ز داغ شوق و غم عشق چون خبر داری

چو نیست زهره خریدار او شدن جامی

ز اشک و چهره چه حاصل که سیم و زر داری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان