گنجور

 
جامی

اگر چه در لب جانبخش انگبین داری

ز ناوک مژه صد نیش در کمین داری

به خاک پات که نتوان در آب حیوان یافت

لطافتی که تو در لعل آتشین داری

به هشت گلشن جنت نمی دهم یک شاخ

ازان بنفشه که بر طرف یاسمین داری

به ابروان مفکن چین خدای را این بس

که زیر هر شکن مو هزار چین داری

ز سعد و نحس چه پرسی حکیم را چون تو

فروغ کوکب اقبال در جبین داری

ببخش بر من مفلس چو از دو ساعد خویش

دو گنج سیم نهان اندر آستین داری

به آسمان که برد طاعت تو را جامی

چنین که پیش بتان روی بر زمین داری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آشفتهٔ شیرازی

صبا تو نفخه عنبر در آستین داری

مگر عبور بر آن زلف عنبرین داری

گرفته ای تو زتاتار طره اش تاری

که تبت ختن چین در آستین داری

بهر سپهر یکی کوکب درخشان هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه