گنجور

 
جامی

گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی

من عاشق توام تو بگو یار کیستی

بستی میان به فتنه کشیدی ز غمزه تیغ

جانها فدات در پی آزار کیستی

دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر

تا خود تو مرهم دل افگار کیستی

هر شب من و خیال تو و کنج محنتی

تو با که ای و مونس و غمخوار کیستی

تا چند گرد کوی تو گردم گهی بپرس

کاین جا چه می کنی و طلبگار کیستی

جامی مدار چشم خلاصی ز قید عشق

اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمارهٔ ۹۸۳ به خوانش فهیمه فیروزبخت
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
آشفتهٔ شیرازی

ای سرو نورسیده زگلزار کیستی

دل میبری زخلق و دل آزار کیستی

ای زلف سرنگون شده ی همچو بخت من

ای پرچم بلند نگونسار کیستی

ای باغ ارغوان و سمن جلوه ی زناز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه