گنجور

شمارهٔ ۷۷۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان

بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان

دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون

صید فتراک سواریست که گفتن نتوان

گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک

که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان

صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو

آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان

گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو

از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان

سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف

از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان

چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست

گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.