گنجور

 
جامی

پیاده سوی چمن سرو من گذار مکن

به سبزه و سمن آن پای را فگار مکن

به خون نشست گل از رشک سبزه بهر خدا

که پا برهنه دگر گشت جویبار مکن

گل است آن کف پا گل به پیش او خاری

به خاک پات که آزار گل به خار مکن

به خنجر ستم و جور سینه ام مشکاف

چو لاله داغ نهان من آشکار مکن

چو خوی تلخ توام ناامید خواهد کشت

مرا به عشوه شیرین امیدوار مکن

به مردم از تو بسی لاف آبرو زده ام

مران به خواریم از پیش و شرمسار مکن

نماند دل که ز درد تو خون نشد جامی

خدای را که چنین ناله های زار مکن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

فضیلت نسب و اصل خارج ذاتست

بفضل غیر خود ای سفله افتخار مکن

بانتساب سلاطین و خدمت امرا

که زایلست مزن تکیه اعتبار مکن

بصنعتی که درو هست شرط صحت دست

[...]

جویای تبریزی

چو گل شکفت دگر توبه اختیار مکن

بگیر ساغر و خون در دل بهار مکن

اگر به دست تو می گویی اختیاری نیست

تو هم برای خدا جبر اختیار مکن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه