گنجور

 
جامی

نگار شوخ چشم تیز خشم تندخوی من

نمی بیند به چشم مرحمت یک بار سوی من

به رویم از مژه خوناب وز دل خون ناب آمد

چه گویم کز فراق او چها آمد به روی من

دم قتلم چو تیغ او ز سوز سینه بگدازد

ز آب زندگانی خوشتر آید در گلوی من

تماشای رخش را هر سر مو گر شود چشمی

سر مویی نگردد کم به رویش آرزوی من

در آن کو عمرها گشتم نگفت آن بی وفا هرگز

که این مسکین سرگردان چه می جوید به کوی من

به خوبان عشق ورزیدن مرا خویی ست دیرینه

به زودی کی توان ای پندگو اصلاح خوی من

مگو جامی کزان مشکین سلاسل پای دل بگسل

که پیوندی ست با او محکم از هر تار موی من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
میلی

خیال آشنایی چون کند بیگانه خوی من؟

که صد جا بنگرد تا یک نظر بیند به سوی من

ز من در پیش دشمن بس که روی از ناز می‌تابی

به هرجا می‌نشینم، می‌نشیند رو‌به‌روی من

ز بس بی‌اعتبارم،‌ گر فرستم قاصدی سویش

[...]

سیدای نسفی

اگر یک دم شود خالی ز موج می سبوی من

نفس چون حلقه های دام پیچد بر گلوی من

هوای کوچه گردی نیست فرزند مرا بر سر

نمی آید به بیرون از حریم غنچه بوی من

مرا یک ره نمی آید به بر سرو روان او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه