گنجور

 
جامی

خیالی بود یارب دوش یا در خواب می‌دیدم

که رویش در نظر بر کف شراب ناب می‌دیدم

به اکسیر سعادت یافتم آخر بحمدالله

وصالش را که همچون کیمیا نایاب می‌دیدم

چه حاجت بود شمع افروختن در بزم او یارب

چو از عکس رخش عالم همه مهتاب می‌دیدم

به داغ نامرادی جان و دل می‌سوخت دشمن را

چو خود را بر مراد خاطر احباب می‌دیدم

بسی بر خاک سودم پیش پای ساقی از مستی

سری کش سجده‌گه در گوشهٔ محراب می‌دیدم

به آب زندگی پی برد زاقبال وصال او

دلی کز آتش مهجوریش در تاب می‌دیدم

جهانی جان همی‌دادند بهر جرعه‌ای اما

ز جامش جامی لب‌تشنه را سیراب می‌دیدم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

خیال چشم و ابرویت شبی در خواب می‌دیدم

تو گویی جادوان مست در محراب می‌دیدم

ز دست چشم و دل آن دم تن غم‌دیدهٔ خود

گهی در آتش محنت گهی در آب می‌دیدم

را تمنای رخ و زلفت چو می‌کردم در آن سودا

[...]

محتشم کاشانی

شبی کان سرو سیم اندام را درخواب می‌دیدم

تن خود را عیان از رعشه چون سیماب می‌دیدم

در آن تاریکی شب از فروغ ماه روی او

ز روزن رفته بیرون شعله مهتاب می‌دیدم

نمی‌دیدم تنش را از لطافت لیک روی خود

[...]

خالد نقشبندی

چه دولت بود یارب دوش من در خواب می‌دیدم

که نخل مدعا را پر بر و شاداب می‌دیدم

سکندر بهر آب زندگی ظلمت برید و من

به تاریکی شب سرچشمه آن آب می‌دیدم

نگه مل، چهره گل، خط سنبل و قد سرو و لب شکر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه