گنجور

شمارهٔ ۶۴۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده ام

ز قحط آب چمن چون شود چنان شده ام

زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشت

ز نوک هر مژه من ابر خون فشان شده ام

ز بس که گشته ام از فکر آن میان باریک

ز چشم مردم باریک بین نهان شده ام

سموم هجر توام پی بر استخوان نگذاشت

پی سگان درت مشتی استخوان شده ام

بر آستان تو آمد سریر عزت من

بر آستان که کم از خاک آستان شده ام

طفیل خیل سگانم تفقدی می کن

به کوی تو دو سه روز که میهمان شده ام

مگو که پیر شدی ترک عشق گو جامی

که من به عشق تو پیرانه سر جوان شده ام



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر