گنجور

 
جامی

چند روزی می برد بخت بد از کوی توام

باز قلاب محبت می کشد سوی توام

دور ازین در هم منت گویم دعا هم جان و دل

هر کجا هستم به جان و دل دعاگوی توام

سوی خود می خوانیم چون آمدم می رانیم

می ندانم چون کنم درمانده خوی توام

بگذرد زین سقف زنگاری مرا ایوان عیش

گر فتد روزی نظر بر طاق ابروی توام

رخ نهفتی تا بمیرم بی تو من خود زیستم

زین گنه تا زنده ام شرمنده روی توام

در چمن گشتم بسی چون آب نامد در کنار

تازه سروی چون نهال قد دلجوی توام

خون جامی گر بریزی آن بود لطفی عظیم

لیک می آید دریغ از دست و بازوی توام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خیالی بخارایی

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام

هرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام

از ره صورت به صد روی از تو مهجورم ولی

چون به معنی بنگری بنشسته پهلوی توام

خاک گشتم بر سر راه وفا و همچنان

[...]

هلالی جغتایی

نیست حد آن که گویم: بنده روی توام

دیگری گر بنده باشد، من سگ کوی توام

چشم شوخت ناوک اندازست و ابرویت کمان

کشته چشم تو و قربان ابروی توام

بر امید آنکه یک دشنام روزی بشنوم

[...]

فضولی

بسته شد بر رشته جان موی گیسوی توام

می کشد هر سو که می افتد گره سوی توام

بس که می گردد بگرد ماه رخسارت ز رشک

کرد مانند سر مویی سر موی توام

در دل از تأثیر مهرست این که همچون ماه نو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه