گنجور

شمارهٔ ۶۰۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشم

رخت هستی را ز موج غم به ساحل چون کشم

صوت جان افزای مطرب گر نباشد گو مباش

زانکه من با ناله های دلخراش خود خوشم

تا نداند کس ز خیل مهوشان یار مرا

دل به یک جا و نظر بر طلعت هر مهوشم

شهسوارا بی کسان را کس نجوید خونبها

زار کش چون مور زیر نعل سم ابرشم

تو کمر ترکش همی بندی و من در غم که چون

بر دل افگار آید ناوکی زان ترکشم

وقف کردم پنج حس بر شش جهت باشد گهی

دولت وصلت شود حاصل ازین پنج و ششم

تا قیامت همچو جامی مست و بیهوش اوفتم

گر ز جام نیم خوردت جرعه ای دیگر کشم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور