گنجور

 
جامی

چشم تو صاد است و سر زلف دال

با خود ازان هر دو مرا صد خیال

خواست مصور که کشد نقش تو

چهره گشادی و کشید انفعال

هست دل سوخته پیش لبت

تشنه لبی بر لب آب زلال

حال من از وصف جمالت نکوست

گفتم و پیش تو نکووصف حال

گر سر ما خاک رهت شد چه باک

باد چنین صد به رهت پایمال

جامی ازان لب سخن آغاز کرد

شد لقبش طوطی شیرین مقال

یافت کمالی سخنش تا گرفت

چاشنیی از سخنان کمال

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

مانده به یمگان به میان جبال

نیستم از عجز و نه نیز از کلال

یکسره عشاق مقال منند

در گه و بیگه به خراسان رجال

وز سخن ونامهٔ من گشت خوار

[...]

سعدی

إِنَّ هَوَی النَّفْسِ یَقُدُّ الْعِقال

لا یَتَهَدّیٰ وَ یَعِی ما یُقال

خاک من و توست که باد شَمال

می‌بردش سوی یَمین و شِمال

ما لَکَ فِی ‌الْخَیمةِ مُسْتَلْقیاً؟

[...]

ابن یمین

مظهر حسن جمالش بجلال

مظهر وصف جلالش بکمال

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه