گنجور

 
جامی
 

رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمش

همانا در جفاکاری نوشتی لوح تعلیمش

فتاد اندر کشاکش دل ز چشم و ابروی شوخت

به تیغ غمزه کن جانا میان هر دو تقسیمش

متاع جان همی خواهی ز من گر خود نمی آیی

فرست از لب سلامی تا کنم فی الحال تسلیمش

منجم حکم فتح الباب اشک ما رقم می زد

روان شد سیل خون از جوی جدول های تقویمش

کمر گرد میانت گر شود چون میم خود حلقه

بود آن حلقه در تنگی فزون از حلقه میمش

لبت مهر سلیمان است و بر وی اسم اعظم خط

اجازت ده خدا را تا ببوسم بهر تعظیمش

نهادی پا به کوی عاشقی جامی ز سر بگذر

نه مرد معرکه ست آن کس که از کشتن بود بیمش

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.