گنجور

شمارهٔ ۴۸۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گردش جام که زد صنع ازل پرگارش

سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش

سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدر

سایه بر بام فلک می فکند دیوارش

نیست وجه من مخمور جز این دلق کهن

وای من گر نستاند به گرو خمارش

بنده پیر مغانم که در اطوار سلوک

کار ما یافت گشاد از گره زنارش

خیر مستان طلبد هر چه کند باده فروش

سر این نکته ندانسته مکن انکارش

مگسل یک نفس از صحبت عیسی نفسان

نقد انفاس عزیز است غنیمت دارش

طبع گویای من آن طوطی شکرشکن است

که ز خونابه دل لعل بود منقارش

جامی اشعار دلاویز تو جنسی ست نفیس

پود آن حسن ادا لطف معانی تارش

همره قافله هند روان کن که رسد

شرف مهر قبول از ملک التجارش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن