گنجور

شمارهٔ ۴۷۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش

که جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش

شوند هر دو سه روزی مرید نادانی

تهی ز دین و خرد خالی از بصیرت و هوش

نه بر برون وی از لمعه هدایت نور

نه در درون وی از شعله محبت جوش

گهی که در سخن آید هوس کند سامع

که کاش ازین هذیان زودتر شود خاموش

وگر خموش شود حاصل مراقبه اش

ز بار سر نبود غیر درد گردن و دوش

نگاه دار خدایا مدام جامی را

ز شر زرق ریا پیشگان ازرق پوش

به گوش هوش رسان از حریم میکده اش

صدای نعره مستان و بانگ نوشانوش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط