گنجور

 
جامی

خرامان بگذر ای سرو سرافراز

چو سایه سرو را از پا درانداز

بنازم چشم شوخت را که با من

کند صد ناز بیش از بهر یک ناز

ز غم گفتی مسوز این هم چنان است

کز آتش شمع را گویند مگداز

رقیبت کشته شد الحمدالله

خوش است الحمد را بسمل ز آغاز

نسازد بی تو ما را هیچ چاره

بیا بیچارگان را چاره ای ساز

چو پر بگشاد مرغ جان پرویز

به بام قصر شیرین کرد پرواز

جدا شد از تو جامی و ننالید

ز کشته برنیاید هرگز آواز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

تو نیکویی کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

مگر یاری درافتد محرم راز

که مرموزی توان گفتن بدو باز

ولی ترسم که گفتستند نتوان

به خورد صعوه دادن لقمهٔ باز

توانم آشنایی داد با دوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه