گنجور

شمارهٔ ۴۰۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهد

خون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد

خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان او

باشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد

جانم فدای ساقیی کو آشکارا می خورد

وان دم که دور ما رسد خونابه پنهان دهد

گر سایه بر خار افکند آن گل عذار غنچه لب

آن خار شاخ گل شود بر غنچه خندان دهد

هر تیر کان شوخ افکند بر صید با صد ذوق دل

گاهش چو جان در برکشد گه بوسه بر پیکان دهد

چون دست ندهد وصل او دور از رقیب تندخو

آن به که عاشق خویش را خو با غم هجران دهد

گردی شد از راهش زیان در چشم جامی وین زمان

آرد به دامن ها گهر از دیده تا تاوان دهد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور