گنجور

 
جامی

آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زد

از رشک شانه آتشم از دل زبانه زد

تبخاله نیست بر لبم این آبله که جان

خیمه ز داغ و درد درون بر کرانه زد

شد در وفا نشانه دل ما و چشم تو

از غمزه صد خدنگ جفا بر نشانه زد

اقبال پایبوس تو این آستانه یافت

مقبل کسی که بوسه بر این آستانه زد

چشمت دلی ز علم و هنر پر ز من ربود

عیار پیشه بین که چه بر کنج خانه زد

زد در سماع عشق تو مطرب ترانه ای

صد چرخ اشک گر مروم زان ترانه زد

جامی چو رو نهاد ز تبریز در عراق

شوخی ز فارس راه دلش در میانه زد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

شب همچو شمع آتش آهم زبانه زد

تیر مراد در دل شب بر نشانه زد

با آفتاب خویش شود همنفس چو صبح

در عشق هرکه یکنفس عاشقانه زد

شکر لبان نهند بر این آستانه روی

[...]

صفای اصفهانی

دست صبا به طره شمشاد شانه زد

قمری به شاخ سرو ز وحدت ترانه زد

بر گل هزاردستان چنگ و چغانه زد

بایدم دم سپیده شراب شبانه زد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه