گنجور

 
جامی

یار کز ساعد آستین بر زد

بهر تاراج عقل و دین برزد

دست مهرش گرفت جیب دلم

گرچه دامن به قصد کین بر زد

داغ سودا نهاد بر دل گل

تا به رخ خال عنبرین بر زد

رخنه در قبله نیازم کرد

تا به ابروی ناز چین بر زد

نیست آن خط که خاتم جم را

مور مشکین سر از نگین بر زد

سوخت عالم چو شعله آهم

علم از جان آتشین بر زد

نیست بر خاک جامی این لاله

داغ او شعله از زمین بر زد