گنجور

 
جامی

جرمی که رخت ما به حریم فنا کشد

بهتر ز طاعتی که به عجب و ریا کشد

هر دم ز بزم عیش نهم رو به راه زهد

بازم کمند گیسوی چنگ از قفا کشد

گو جام صاف و دامن معشوق ساده گیر

آن را که دل به صحبت اهل صفا کشد

بر سنگ امتحان نشود هم عیار زر

هر مس که سر ز تربیت کیمیا کشد

زین گونه کز قضا و قدر در کشاکشم

در حیرتم که کار من آخر کجا کشد

بر حرف هیچ کس منه انگشت اعتراض

آن نیست کلک صنع که خط خطا کشد

جامی ز خوان رزق چو یک نان کفایت است

آزاده بار منت دونان چرا کشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

روزی که جان من ز فراقش بلا کشد

آنروز عرش غاشیهٔ کبریا کشد

ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست

این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد

نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو

[...]

کلیم

دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد

از روی میل خار مغیلان بپا کشد

ما را نه زور جذبه شوقی بود که مرگ

دامان آرزوی تو از دست ها کشد

یکره بروی جان بلب آمده بخند

[...]

صائب تبریزی

پیری که بار عشق به دوش رضاکشد

در گوش چرخ حلقه ز قد دوتا کشد

تا حفظ آبروی قناعت میسرست

خاکش به سر که منت آب بقا کشد

نتوان به پای سعی دویدن ز خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه