گنجور

شمارهٔ ۳۵۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شود

رام گردد با من و آرام جان من شود

استخوانی شد تنم از لاغری وان هم خوش است

گر سگش را میل سوی استخوان من شود

این چنین جولان کنان کان شهسوار آمد برون

جای آن دارد که باز از کف عنان من شود

آتش افکن در من ای آه و سراپایم بسوز

باشد آن مه واقف سوز نهان من شود

زان لب شیرین تکلم یک سخن گر بشنوم

تا قیامت آن سخن ورد زبان من شود

گر سگ خود خواندم آن آهوی مردم شکار

شیر گردون خواهد از کمتر سگان من شود

گفتمش جامی به پابوس سگانت کی رسد

گفت آن روزی که خاک آستان من شود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان