گنجور

شمارهٔ ۳۴۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

به عزم گشت چو آن نازنین سوار شود

هزار خسته دلش خاک رهگذار شود

پی شکار چو راند برون رود آهو

به پیش راه وی از دور تا شکار شود

چنان به فکر رخش نازک است خاطر من

که یاد غمزه آن چون کنم فگار شود

رسید جان به لب و دم نمی توانم زد

که سر عشق همی ترسم آشکار شود

به خاک پات کزین آستان نخواهم رفت

اگر چه قالب فرسوده ام غبار شود

به یاد روی تو هرگه به گلستان گذرم

ز گریه دیده من ابر نوبهار شود

ز جام شوق تو باشد مدام جامی مست

مباد آنکه ازین باده هوشیار شود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن