گنجور

شمارهٔ ۳۱۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید

از جا جهم چو ناگه آواز در برآید

ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی

آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید

گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب

پهلو نهم به بستر دودم ز بستر آید

آن کامدن به کویت کرد اختیار یک ره

بی اختیار گشته صد بار دیگر آید

بالین خواب راحت سازم بر آستانت

شبها ز پاسبانم سنگی که بر سر آید

از اوج ناز کم ده دامن به کس که بر کف

هر چند گل خوش آید بر بار خوشتر آید

هست آن دهان نشانی از آب خضر کز وی

لب تشنه باز گردد گر خود سکندر آید

بی لعل تو نشانی باشد ز اشک جامی

خون کز دل صراحی در چشم ساغر آید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.