از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از جا جهم چو ناگه آواز در برآید
ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی
آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید
گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب
پهلو نهم به بستر دودم ز بستر آید
آن کامدن به کویت کرد اختیار یک ره
بی اختیار گشته صد بار دیگر آید
بالین خواب راحت سازم بر آستانت
شبها ز پاسبانم سنگی که بر سر آید
از اوج ناز کم ده دامن به کس که بر کف
هر چند گل خوش آید بر بار خوشتر آید
هست آن دهان نشانی از آب خضر کز وی
لب تشنه باز گردد گر خود سکندر آید
بی لعل تو نشانی باشد ز اشک جامی
خون کز دل صراحی در چشم ساغر آید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و زیبایی معشوقه است. شاعر با بیان احساسات عمیقش، به زیبایی چهرهی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند. او از تاثیرات عشق و شور و شوقی که در دل دارد سخن میگوید و به شدت به معشوق وابسته شده است. شاعر همچنین به درد و رنجی که از دوری و جدایی احساس میکند، اشاره کرده و میگوید که حتی در خواب هم نمیتواند از فکر معشوقهاش دور باشد. در نهایت، او از زیبایی لب معشوقه به عنوان نشانهای از زندگی و زندهبودن یاد میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه چشمانم همیشه به در خیره است تا آن ماه زیبایم وارد شود، مانند جرقه ای ناگهانی، ناگاه صدایی بلند میشود.
هوش مصنوعی: به خاطر زخمهایی که از صدای دلانگیز و غم انگیز خواننده بر او وارد میشود، دردش چنان عمیق است که حس میکند خونش در رگها جاری میشود.
هوش مصنوعی: اگر در آتش عشق و احساسات سوزان هستم، به خاطر انسانی است که اگر در این گرما کمی آرام بگیرم، به قدری میسوزم که از بستر خودم هم بالا میآیم.
هوش مصنوعی: آن شخصی که با اختیار به خانهات میآید، در واقع یک بار بدون اختیار به تو بازخواهد گشت و این اتفاق بارها تکرار خواهد شد.
هوش مصنوعی: شبها بر درگاه تو میآیم و خواب راحتی برایت فراهم میکنم، در حالی که نگهبانی میکنم. هر مانعی که بر سر راهم باشد، مثل سنگی بر سرم میافتد.
هوش مصنوعی: از زیبایی و لطافت خود کم نکن و به کسی التماس نکن، زیرا هر چند که بسیاری از گلها زیبا هستند، اما در نهایت، خوشبختی و آرامش واقعی از ثمراتی که به دست میآید، شیرینتر است.
هوش مصنوعی: این دهان نشانهای از آب خضر است، آبی که میتواند تشنگی را برطرف کند، حتی اگر سکندر هم به آن نزدیک شود.
هوش مصنوعی: بی حضور تو، نشانهای از درد و اندوه در دل وجود دارد که همچون جامی سرخ از اشک، از چشمان ساغر جاری میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز
تا با فروغ رویت اندر برابر آید
یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست
[...]
آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید
وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید
تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن
ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید
ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان
[...]
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آیی
چون جان عشقبازان با تو برابر آید
خام است کز تو جویم بر خود نوازشی را
[...]
از درد هجر جانا جانم به همیبرآید
ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید
از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست
شاید کز آب دیده آن سرو در بر آید
بیمارم و ندارم درمان درد هجران
[...]
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.