گنجور

 
جامی

از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید

از جا جهم چو ناگه آواز در برآید

ریزم سرشک گلگون از زخمه مغنی

آری روان شود خون بر رگ چو نشتر آید

گرمم ز آتش دل زانسان که گر درین تب

پهلو نهم به بستر دودم ز بستر آید

آن کامدن به کویت کرد اختیار یک ره

بی اختیار گشته صد بار دیگر آید

بالین خواب راحت سازم بر آستانت

شبها ز پاسبانم سنگی که بر سر آید

از اوج ناز کم ده دامن به کس که بر کف

هر چند گل خوش آید بر بار خوشتر آید

هست آن دهان نشانی از آب خضر کز وی

لب تشنه باز گردد گر خود سکندر آید

بی لعل تو نشانی باشد ز اشک جامی

خون کز دل صراحی در چشم ساغر آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید

افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید

آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز

تا با فروغ رویت اندر برابر آید

یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست

[...]

حکیم نزاری

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید

وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن

ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان

[...]

امیرخسرو دهلوی

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید

کز دیده های خود هم چشم مرا در آید

چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آیی

چون جان عشقبازان با تو برابر آید

خام است کز تو جویم بر خود نوازشی را

[...]

ناصر بخارایی

از درد هجر جانا جانم به همی‌برآید

ای جان تو برنیائی، باشد که دلبر آید

از آب دیدهٔ من تر شد زمین و گُل رُست

شاید کز آب دیده آن سرو در بر آید

بیمارم و ندارم درمان درد هجران

[...]

حافظ

گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید

گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌رویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه