گنجور

شمارهٔ ۳۱۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

لله الحمد که آن مه ز سفر باز آمد

نورم از آمدن او به بصر باز آمد

از نم دیده صاحبنظران سوی چمن

لاله و سنبل او تازه وتر باز آمد

آن جگرگوشه که چون اشک برفت از نظرم

خون شد از غم جگرم تا به نظر باز آمد

بندم از جان کمر بندگی او که به لطف

بهر خونریزی من بسته کمر باز آمد

ملک دلها همه بگرفت و ازان زلف دراز

در پناه علم فتح و ظفر باز آمد

شد چو پروانه دل از صبر و خرد ساخته پر

سوی آن شمع ولی سوخته پر باز آمد

جامی افتاد به زندان غم از شوق لبش

طوطی آری به قفس بهر شکر باز آمد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط