گنجور

شمارهٔ ۳۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

عشق باید کز دو عالم فرد سازد مرد را

درد این معنی نباشد مردم بی درد را

وعده غم می دهد یار و نداند این قدر

کین نوید عشق باشد جان غم پرورد را

هر کجا گردد ز رویش حسن را هنگامه گرم

گرد گشتن کی رسد خورشید عالم گرد را

بی خود افتادم چو خوردم شربت هجران بلی

جز چنان خوابی کجا لایق بود این خورد را

گر چه گشتم خاک راه او بحمدالله که باد

از سر راهش سوی دیگر نبرد این گرد را

لاله نیمی سرخ و نیمی زرد روید از گلم

چون برم در خاک اشک سرخ و رنگ زرد را

برد جامی را به کویش سیل اشک اما چه قدر

در چنان بستانی این خاشاک آب آورد را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify