گنجور

 
جامی

بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکرد

کردیم ناله در دل سختش اثر نکرد

خاک رهش شدیم که بوسیم پای او

از سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد

ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زر

چون هرگز التفات بدین سیم و زر نکرد

تا در رخش نظر نکنم هرگزم ندید

جایی که روی خویش به سوی دگر نکرد

بر خاک ره نشان کف پای نازکش

روشندلی ندید که کحل بصر نکرد

می خواست تن که همره جان از پیش رود

جان خود چنان برفت که تن را خبر نکرد

شد خاک بر درش سر جامی ولی هنوز

سودای پای بوس وی از سر بدر نکرد