گنجور

 
جامی

باز بر شکل دگر می بینمت

زانچه بودی خوب تر می بینمت

پیش ازین بودی چو غنچه پردگی

چون گل اکنون پرده در می بینمت

جز کمر چیزی نبینم در میان

زان میان کاندر کمر می بینمت

چون نمی آیی چو جان اندر برم

همچو عمر اندر گذر می بینمت

رفتی از پیش نظر عمری و من

همچنان پیش نظر می بینمت

تیر آهی گر رسد سویت چه باک

سینه پاکان سپر می بینمت

جامی از جام که خوردی می که باز

از دو عالم بی خبر می بینمت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رفیق اصفهانی

بعد عمری کاری پسر می بینمت

همچو عمری در گذر می بینمت

چون ترا با غیر بینم؟ من که رشک

می برم گر با پدر می بینمت

هست شوق دیدنم هر لحظه بیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه