گنجور

 
جامی

تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ست

بس شعله کزان در دل احباب گرفته ست

بیمار تو شد دل ز لبت چاشنیی بخش

کش آرزوی شربت عناب گرفته ست

در دیده دگر خواب خیال است که بینم

زینسان که خیال تو ره خواب گرفته ست

هر سجده که در عمر خود آرد همه سهو است

آن کس که جز ابروی تو محراب گرفته ست

گو شمع به کنجی بنشین کز رخت امشب

کاشانه ما را همه مهتاب گرفته ست

هر جا ز لطافت سخنی رفت دهانت

بس نکته که بر غنچه سیراب گرفته ست

جامی که همه جام می ناب گرفتی

تا دیده رخت ترک می ناب گرفته ست