گنجور

 
جامی

نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها

که بوی دوست می‌آید ازآن فرسوده منزل‌ها

چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنون

به بوی هودج لیلی فتد دنبال محمل‌ها

دل من پر ز مهر یار و او فارغ نبوده‌ست آن

که می‌گویند راهی هست دل‌ها را سوی دل‌ها

رسید اینک ز ره سلمی و من از ضعف تن زینسان

فخذ یا صاح روحی تحفة منی و اقبلها

مریز ای ابر دیده آب حسرت بر سر راهش

که دور اولی سم اسبش ز آسیب چنین گل‌ها

مرا از هجر او در دل گره می‌بود صد مشکل

چو دیدم شکل او فی‌الحال حل شد جمله مشکل‌ها

ز جور دور غم فرجام جامی قصه‌ها دارد

ولکن خوف املال الندامی لم یطولها