گنجور

شمارهٔ ۱۳۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است

وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است

تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل

لوح صورت گری خامه زنان چگل است

ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی

سایه نارون و بید به هم متصل است

بسته در شاخ گلی خرم و خندان دل خویش

هر که چون غنچه درین فصل ز ارباب دل است

بر لب کشت چرا سرخ برآمد لاله

گرنه در دور گل از ساغر خالی خجل است

محتسب گر نزند بر خم می سنگ ستم

هر جفایی که کند در حق مستان بحل است

بوستان دلکش و می بیغش و یاران سرخوش

جامی از زهد خود امروز عجب منفعل است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور