گنجور

شمارهٔ ۱۳۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

باز در بزم غمت نعره نوشانوش است

عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است

نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم

گر چه جام لب لعل تو لبالب نوش است

اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم

بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است

کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند

هر که را غاشیه بندگیت بر دوش است

بر سر بستر اندوه دهم جان آخر

چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است

می گذشتی و به خود زمزمه ای می کردی

عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است

قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد

چهره گویاست اگر چند زبان خاموش است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر