گنجور

شمارهٔ ۱۰۱۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بس که در جان فگار و چشم بیدارم تویی

هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی

آن که جان می بازد و سر درنمی آری منم

وان که خون می ریزد و سر برنمی آرم تویی

گر تلف شد جان چه باک این بس که جانان منی

ور ز کف شد دل چه غم این بس که دلدارم تویی

گر چه صد خواری رسد هر دم ز دست غم مرا

من چه غم دارم عزیز من که غمخوارم تویی

روز را دریوزه نور از شب تار من است

تا به آن روی چو مه شمع شب تارم تویی

با که گویم درد خود یا رب درین شب های غم

آگه از صبر کم و اندوه بسیارم تویی

گر چه نستانی به هیچم بر سر بازار وصل

خودفروشی بین که می گویم خریدارم تویی

گفته ای یار توام جامی مجو یار دگر

من بسی بی یار خواهم بود اگر یارم تویی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن