گنجور

 
جامی

بشنو ای خواجه این حکایت را

بنگر این دانش و درایت را

تو هم آخر ز جنس آدمیی

با ملک در مقام محرمیی

گر قلم می زنی بدینسان زن

گوهر مکرمت ازین کان کن

ور نه بفکن قلم که از مشتت

باد با او فکنده انگشتت

روی نرم و دل درشت که چه

با درفش زمانه مشت که چه

چند بر جاه و مال لرزیدن

چند وزر و وبال ورزیدن

قصه ظالمان که بشنیدی

کیفر ظلم ها که خود دیدی

هیچ ازان اعتبار نگرفتی

ترک این کار و بار نگرفتی

پیش ازان دم که همچو سگ میری

در ره ظلم تیز تگ میری

آدمی گرد و از سگی باز آی

با صفات فرشته دمساز آی

ور نه ترسم که عالم گذران

با تو هم آن کند که با دگران

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]