گنجور

 
جامی
 

شاه باید که چشم باز بود

بر بد و نیک سرفراز بود

چشم او باز باشد از چپ و راست

تا ز عالم برون برد کم و کاست

هر که بیند که او نه راسترو است

دل و جانش به کجروی گرو است

همچو تیر کجش بیندازد

کیش خود را ازو بپردازد

نه که همچون کمان کشد سوی خویش

سازدش جایگه به پهلوی خویش

باید او را دلی ز حلم چو کوه

کش نگیرد ز دادخواه ستوه

دادخواهی اگر ز تنگدلی

نسبت او کند به سنگدلی

نشود از حدیث او بی سنگ

وز جفا گوییش بلند آهنگ

ور جهد از زبان او شرری

که چو آتش کند در او اثری

گو درون را چو آب صافی کن

وآتشش را به آن تلافی کن

ور نریزد بر آتش او آب

زان افتد روز حشر در تب و تاب

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.