گنجور

 
جامی
 

چون شد این اعتقاد نامه درست

باز گردم به کار و بار نخست

کار من عشق و بار من عشق است

حاصل روزگار من عشق است

سر رشته کشیده بود به عشق

دل و جان آرمیده بود به عشق

به سر رشته خود آیم باز

سخن عاشقی کنم آغاز

هرگز آن رشته را خلل مرساد

تا به حشرم مهار بینی باد

آن نه رشته سلاسل ذهب است

نام رشته بر آن نه از ادب است

بهر شیران بود سلاسل زر

هر که شیر است ازان نپیچد سر

این مسلسل سخن که می خوانی

هم ازان سلسله ست تا دانی

تا نجوشد ز سینه عشق سخن

نتوان داد شرح عشق کهن

می زند جوش عشقم از سینه

تا دهم شرح عشق دیرینه

لیک بیم ملال بی ذوقی

که ندارد به شرح آن شوقی

می کند بند راه شوق بیان

می نهد مهر خامشی به دهان

پس همان به که لب فرو بندم

بیش از این گفت و گوی نپسندم

گر مددگار من شود توفیق

که کنم درس عشق را تحقیق

بهر آن دفتری ز نو سازم

داستانی دگر بپردازم

ور بماند جواد عمر از سیر

ختم الله لی بما هو خیر