گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

آه ار ترا ز درد دل من خبر شدی

این انده دراز مگر مختصر شدی

چندان سخن که دوش بگفتم زحال خویش

آخر چه بودی ار سخنی کارگر شدی

چشم تو گر نبودی بیمار تیر او

چون بردلی زدی هم از انسوبدر شدی

دوش ارزجور تو دلم آهی زدی ز درد

والله که کارو بار تو زیر وزبر شدی

گفتی از آه تو نشود آینه سیاه

غره مشو چنین تو چه دانی مگر شدی

چندین هزار لابه که من میکنم بتو

یارب چه بودی ار دل تو نرمتر شدی

تو خفته ای چو بخت من ایدوست ورنه دوش

زان ناله های زار ترا هم خبر شدی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

ای قبه معلق چرخ دگر شدی

زان تا به اوج چشمه خورشید بر شدی

قائم به محوری نه عجب گر طنابهات

آمد شهاب وار که چرخ دگر شدی

دردم که جمله چو آتش بود سموم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه