لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جلال عضد

این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست

وین چه شور است که از باده پرستان برخاست

این چه نور است که اندیشه در او حیران است

آن نه روی است که آن آینه لطف خداست

دی به سودای تو در باغ گذر می کردم

راستی سرو به بالای تو می ماند راست

من و پروانه اگر چند در آتش باشیم

کار پروانه که از شمع جدا نیست جداست

گرچه از زلف توام شام بلا روی نمود

هم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست

کی به دست من درویش فتد خاک رهت

زان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست

برود جان جلال از تن و عشقت نرود

تازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه