این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
وین چه شور است که از باده پرستان برخاست
این چه نور است که اندیشه در او حیران است
آن نه روی است که آن آینه لطف خداست
دی به سودای تو در باغ گذر می کردم
راستی سرو به بالای تو می ماند راست
من و پروانه اگر چند در آتش باشیم
کار پروانه که از شمع جدا نیست جداست
گرچه از زلف توام شام بلا روی نمود
هم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست
کی به دست من درویش فتد خاک رهت
زان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست
برود جان جلال از تن و عشقت نرود
تازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر اشاره به شمعی دارد که در مجلس مستان روشن است و شور خاصی از بادهپرستی و عشق را به تصویر میکشد. شاعر در حال حیرت از نوری است که ناشی از عشق و زیبایی معشوق است. او به یاد باغی میافتد که از زیبایی معشوقش، درخت سرو به نظمی راست است. همچنین، شاعر به پروانهای اشاره میکند که اگرچه در آتش عشق میسوزد، اما جدایی از شمع عشقش ندارد. در ادامه، او از سختیها و بلاهای عشق میگوید و تأکید میکند که حتی با وجود مشکلات، زیباییهای عشق همچنان نمایان است. در نهایت، عشق به معشوق را به عنوان گنجی باارزش و پایدار معرفی میکند که از دست نمیرود.
هوش مصنوعی: این چه شمعی است که در محفل خوشیها روشن است و این چه شوری است که از نوشیدنینوشان به وجود آمده؟
هوش مصنوعی: اینچه نوری است که فکر را گیج کرده است؟ این نور، نه یک چهره است، بلکه نشانهای از رحمت خداوند است.
هوش مصنوعی: در روزی که برای دیدن تو به باغ میرفتم، واقعاً میدیدم که سرو بلند و زیبایی که در بالای توست، بسیار ایستاده و راست و سرپا باقی مانده است.
هوش مصنوعی: اگر من و پروانه هر چند در آتش باشیم، اما کار پروانه که از شمع جدا نمیشود، با هم متفاوت است.
هوش مصنوعی: هرچند که از زلف تو، شبهای سخت و دشواری نمایان میشود، اما از زیباییات نشانههایی از صبح و خوشبختی به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم خاک راه تو را به دست آورم، زیرا حتی یک ذره از آن خاک ارزش دو دنیا را دارد.
هوش مصنوعی: اگر جانم از بدنم برود، عشق تو از من نخواهد رفت؛ چنانکه آن باغ عشق همچنان برقرار خواهد ماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد
زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»
بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را
به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست
ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست
مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش
سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست
همه نازیدن آن ماه بدیدار منست
[...]
بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست
نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا
به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟
چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،
[...]
رمضان موکب رفتن زره دور آراست
علم عید پدید آمد و غلغل برخاست
مرد میخوار نماینده بدستی مه نو
دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟
مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)
[...]
گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست
زو دلارام و دلانگیز سخن باید خواست
زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست
گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.