گنجور

 
جهان ملک خاتون

آفتاب رویش از مشرق برآمد صبحدم

حسن ماه و مشتری هم بر سر آمد صبحدم

کس نمی یارد نشان دادن که سرو آید برم

سروناز ما ز لطفش دربر آمد صبحدم

من ز آب دیده هر شب باز یاری کرده ام

تا گل بستان وصلم دربر آمد صبحدم

در شب دیجور هجران ناله از جان می کنم

تا نگارم ناگهان از در درآمد صبحدم

شکر آن دارم که من پروانه ام بر روی تو

همچو شمعت عمر دشمن آخر آمد صبحدم

بنده صادق منم دانی که در شبهای هجر

لب ز مهرم خشک شد چشمم تر آمد صبحدم

ماه مهرافروز من سر برزد از برج جهان

وز رخ چون آفتابش انور آمد صبحدم

بحر معنی دار من تا درکشم در گوش او

همچو شمعی در میان لنگر آمد صبحدم

 
sunny dark_mode