گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلبرا ترک جفا کن ز من زار بترس

زینهار از تف آه من غمخوار بترس

دلم از خار جفایت بخراشید مکن

مرهمی نه به دل از سینه افگار بترس

دیده برهم نتوانم زدن از خون جگر

رحمتی کن به من از دیده ی خونبار بترس

تو به خواب خوش و من در غم تو بیدارم

به غم فرقتت از دیده ی بیدار بترس

آهم از چرخ فلک در غمت ای دوست گذشت

مگذر از راه وفاداری و زنهار بترس

زآنکه آه دل این خسته جهانگیر شدست

ترسم آهی بزنم ای بت عیار بترس

آتشی بر دلم از لعل لبانت زده ای

آه وصلی بزنم بر دل و از نار بترس