گنجور

 
جهان ملک خاتون

هردم از عشقت دلم خون می شود

خون دل از دیده بیرون می شود

روی من چون کهربا گشت از غمت

وز سرشکم باز گلگون می شود

گرچه یادم بر دلت کمتر بود

مهر تو بر جانم افزون می شود

از وصالت چون الف بودم کنون

در فراقت پشت من نون می شود

گرچه با ما داشتی میلی چه سود

هر زمان طبعت دگرگون می شود

ای دل از دلبر مبین این جورها

این همه از بخت وارون می شود

جان و دل در کار عشقت کرده ام

تا ببینیم عاقبت چون می شود

دلبر سنگین دل از ما فارغست

گر جهانی را جگر خون می شود